السيد محمد صادق الروحاني
24
نظام حكومت در اسلام (فارسى)
كسى كه پيغمبر به امر خداى تعالى براى تصدى حكومت تعيين نموده بود خارج شد و خلافت از مسير حقيقى خود منحرف گرديد ، تا آنجا كه نوبت خلافت به بنىاميه و بنىالعباس رسيد و آنها اساس حكومت را دگرگون ساختند ، برنامهاى كه براى حكومتشان طرح و عملى كردند كاملا مغاير با اسلام بود و رژيمى را بهوجود آوردند كه بيشتر به رژيم اكاسره و قياصره و فراعنه ايران و روم و مصر آن روز شباهت داشت تا به سيستم ولايت اسلامى و در ادوار بعدى بيشتر متأسفانه همان سيستم ادامه يافت و نظام ضداسلامى حاكم بر بلاد مسلمين گشت و روى همين اصل هم علماى اسلام نتوانستند راجع به اين موضوع بحث كافى نمايند . بهعلاوه ، از آن جهت كه فكر مىكردند اين بحث آن روز اثر علمى ندارد ، علماى اسلام از عنوان كردن آن خوددارى كردند و در نتيجه مسلمانان از احكام و قوانين مربوط به نظام اجتماعى بىاطلاع ماندند و از وظايف و حقوق عمومى بىخبر شدند . بديهى است مردمى كه گرفتار نادانى و جهل باشند ، راه را از چاه تميز نمىدهند بلكه گاهى ذلّت را عزّت و ظلم را خدمت مىپندارند ! استعمارگران ، به هنگامى كه نوبت به آنها رسيد ، موقع را مغتنم شمردند و براى رسيدن به هدف استعمارى خود اسلام را طورى ديگر معرفى كردند كه گويا راجع به مملكتدارى و نظام اجتماعى برنامهاى ندارد و مانند مسيحيت است كه از خود حضرت عيسى ( عليه السلام ) نقل مىكنند كه : قيصر حقى بر ملت دارد و آن عمل به دستور او است و خدا حقى دارد و آن عمل به واجبات عبادى و ترك محرّمات ، و هر كدام بايد بهطور جداگانه حقشان ادا گردد . و با آنكه همچون يهوديت است كه دستور مىدهد كه از زمامدار اگر چه بر خلاف دين حكمى دهد ، اطاعت كنند . « 1 » استعمارگران براى اين موضوع در حوزه روحانيت مُبلّغينى تربيت نمودند ( همانطور كه معاويه براى در هم شكستن نيروى اسلام راويانى به خدمت گرفت كه
--> ( 1 ) . مبادى العلوم السياسيه ، ص 78 .